كارت dvb , كارت دي وي بي , دی وی بی , رسيور , رسیور
| |
اين يك بخش از موضوع تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى عرب-بخوانید است كه در انجمن بخش وبگردی (فقط مطالب مفید وبلاگها) مطرح گرديده و اين انجمن نيز زير مجموعهي بخشهای عمومی است: مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 28 تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى عرب(1) ترجمه: بهروز رفيعى(2) چكيده اين مقاله در پى گزارش و تحليلى كوتاه از چهره ترسيم شده از ايران در كتابهاى درسى كشورهاى عرب است. گستره جغرافيايى اين گزارش پنج كشور عراق، سوريه، مصر، مغرب، عربستان را دربرمىگيرد و دامنه ...
| ثبت نام | پست جدید | All Albums | راهنما | فهرست کاربران | تقویم | جستجو | ارسالهاي امروز | نشانه گذاري انجمن ها به عنوان خوانده شده |
| | ||||||||
| اطلاع رسانی |
| اطلاعيههاي سايت |
|
| LinkBack | ابزارهای موضوع |
| | #1 | |||||||||||
| کاربر برنزی ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() تاریخ عضویت: January 9th, 2006
نوشته ها: 592
سطح دانش: 22 [ ![]() ![]() ![]() ![]() ]سابقه در سایت: 53 / 532 تشكرها: 52
از ايشان 322 بار در 178 نوشته سپاسگزاري شده است
قدرت اعتبار: 3 | مجلات >حوزه و دانشگاه>شماره 28 تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى عرب(1) ترجمه: بهروز رفيعى(2) چكيده اين مقاله در پى گزارش و تحليلى كوتاه از چهره ترسيم شده از ايران در كتابهاى درسى كشورهاى عرب است. گستره جغرافيايى اين گزارش پنج كشور عراق، سوريه، مصر، مغرب، عربستان را دربرمىگيرد و دامنه زمانى آن محدود به 1991ـ1995 است و از ميان كتابهاى درسى، تنها به كتابهاى رسمى دوره راهنمايى تحصيلى و دبيرستان مىپردازد. سيمايى كه از ايران در كتابهاى درسى عرب عرضه شده، گاه چنان تيره و منفى است كه نگارنده را به تحرير اين مقاله و ابراز ناخشنودى تلويحى واداشته است؛ و اين هشدارى است به مسؤلان امر تا به زدودن اين كژيها برخيزند و در اصلاح چهره ترسيم شده از ايران و انقلاب اسلامى آن در ذهن دانشآموزان عرب بكوشند. واژههاى كليدى ايران؛ انقلاب اسلامى؛ عراق؛ سوريه؛ مصر؛ مغرب؛ عربستان؛ كتابهاى درسى؛ دانشآموزان عرب؛ روابط ايران با عربها؛ ملىگرايى. مطالعات تحليلى درباره محتواى كتابهاى درسى، در زمينههاى گوناگون، رواج بسيار يافته است. معمولاً كشورها و سازمانها و تشكلهاى سياسى و حزبى و عقيدتى، براى انتقال يا پايدار كردن چيزى كه آن را درست مىدانند به كتابهاى درسى روى مىآورند؛ درنتيجه هميشه چهره خودى در بهترين شكل نمود مىيابد؛ اما سيماى ديگران دستخوش معيارهاى خودى و مصالح سياسى و ايدئولوژيك حاكم بر دولت مىشود. در كاوشهاى تحليلى، به كتابهاى تاريخ و جغرافيا و آداب و اخلاق و ادبيات مىپردازند؛ زيرا اين كتابها براى نقل انديشهها و ارزشها مناسبتر است و بهتر مىتواند خواستهها و سياست و عقيده حاكم بر دولت را منتقل سازد؛ حال آنكه پرداختن به اينگونه امور، در كتابهاى علمى يا رياضى، ناشدنى يا دشوار است. تاكنون كتابها، پژوهشها، پاياننامههاى دانشگاهى بسيارى منتشر شده است كه به تحليل محتواى كتابهاى درسى عنايت دارد و در پى بررسى چهره مندرج از ملتها و اديان و مفاهيم و سنتهاى گوناگون در اين كتابهاست. اهميت اينگونه كندوكاوها در آن است كه محتوايى را كه اغلب در پس ظاهرى بىطرفانه يا جانبدارانه نهفته است، وارسى مىكند تا به شناسايى رويكردهايى بينجامد كه در بسيار از موارد پوشيده و غيرمستقيم است. اسرائيل پس از صلح با مصر در سال 1978، و آشتى با اردن در اواخر سال 1994، بىدرنگ و بطور مستقيم خواستار تعديل محتواى كتابهاى درسى در اين دو دولت شد و از آنها خواست كه ذهن و زبان [دانشآموزان] و متون درسى [آنها] را از آنچه كه به گذشته خصمانه عليه او بازمىگردد، بپيرايند تا دانش و بينش نسل جديد، با دستاوردهاى سياسى تازه اسرائيل سازوار افتد و كتابهاى درسى روندى رودر روى «مصالح دوجانبه» نپويد. در زمينه بحثمان (چهره ايرانيان در كتابهاى درسى عرب) به كتابهاى تاريخ و جغرافيا پرداختم تا محتواى آنچه را كه اين كتابها براى دانشآموزان دوره متوسطه (چهار سال پس از دوره ابتدايى) نقل مىكنند، تحليل كنم؛ چرا كه اين مرحله آموزشى كه معمولاً بين دوازده تا شانزدهسالگى است در شكلگيرى انديشه بسيار اهميت دارد. اين دوره معمولاً با ناآرامى برخاسته از بحران هويت و وابستگى و پرسشهايى درباره باورها و ارزشها همراه است، مقولاتى كه رخصت مىدهد، در اين سن آنچه را در مرحله گذشته نمىشد انجام داد به جا آورد، يا آنچه را مىتوان در آينده برپا داشت، پى نهاد. يكم: تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى عراق چهرهاى كه كتابهاى درسى عراق از ايرانى (فارسى) ترسيم مىكند، سيمايى است شفاف و هيچگونه ابهام و پوشيدگى ندارد تا تأويل پذيرد. اين چهره از آغاز تاريخ اسلام تاكنون يكنواخت است و تحولاتى كه در طى قرنها رخ داده است، طبيعت سيمايى را كه در اين كتابها از ايران عرضه شده دگرگون نكرده است و ايرانى، هميشه همان فارسى نژادپرست پلشتى است كه از آغاز دوره خلفاى راشدين تا قادسيه شكوهمند صدام، عليه امت عرب و وحدت و زبان و تمدن عربى ـ اسلامى آن دسيسه چيده، و براى تحقق هدفها و نيز آرزوهاى ويژهاش به همكارى با بيگانگان خو كرده است. در اين كتابها هرگاه از فارسى سخن به ميان آيد، او همان متجاوز و شرّ مطلقى است كه بايد مانع سركشى او شد، چون او خطرى هميشگى است و همه گرفتاريهاى عربها و مسلمانان و نيز آشوبها و نابسامانيها و شورشهاى قومى و تلاشهاى تمدن برانداز، به او بازمىگردد. اين كتابها چگونه از اين تصوير ياد مىكند؟ 1. فارسيان از آغاز ظهور اسلام، دشمن اين امت بودهاند ايرانيان از همان آغاز دعوت اسلامى، به عرب و اسلام كينه ورزيدند و دشمنى خود را با آسيبرساندن به وحدت حكومت عربى و آقايى آن تا دوران امويان و عباسيان ادامه دادند. «اما مردم عراق برضد استيلاى آنان و بيگانگانى چون مغولان، عثمانيان، انگليسيهايى كه كوشيدند عراقيان را استثمار كنند و همبستگى آنان را بگسلند و بر سرزمين و ثروت آنها چيره شوند، ايستادگى كردند».1 «هنگامىكه رسول اكرم(ص) آگاه شد كه كسرى نامهاش را پاره كرده است، او را چنين نفرين كرد: «خداوند پادشاهى او را براندازد». پروردگار اين درخواست را پذيرفت و پادشاهى او در جنگهاى آزادىبخش عرب سرنگون كرد... ».2 الف) ترفند فارسيان عليه عربيت و اسلام «پس از پيروزى قاطع عرب در جنگ قادسيه و آزادسازى عراق از چنگ فارسيان و فروپاشى حكومت فارسى، آنان از خوى خوش عرب سوءاستفاده كردند و دشمنى و ترفندبازى آنان عليه امت عرب و اسلام فزونى يافت. ايرانيان پيشواى امت، خليفه عمر بن خطاب (رضى اللّه عنه) را ترور كردند اما باز امت عرب آهنگ پيشرفت خود را پىگرفت و رسالتش را به سراسر گيتى گسترش داد. فارسيان از راه دامن زدن به آشوبها و ناآراميهايى كه به شهادت خليفه، عثمان بن عفّان (رضى اللّه عنه) و خليفه على بن ابى طالب (رضى اللّه عنه) انجاميد، دوباره عليه امت عرب توطئه چيدند. بدينترتيب فارسيان در سوءقصد به جان خلفاى سهگانه راشدين دست داشتند»3. اين اتهام عينا در جزء چهارم اين مجموعه هم تكرار مىشود. بنابر تصريح كتاب [تاريخ عربى ـ اسلامى، سال سوم دبيرستان] اگر ايرانى مجرم گنهكارى به نام «ابولؤلؤ» غلام مغيرة بن شعبه به جان خليفه، سوءقصد نمىكرد، او عمليات آزادسازى سرزمين عربى را به پايان مىبرد. اين سوءقصد پيامد رشد كينه فارسيان از امت عرب پس از پيروزى عرب بر آنها در جنگ قادسيه در سال 14 هجرى است».4 ب) دسيسهچينى در دوره امويان «فارسيان در دوره امويان دشمنى خود را با امت عرب و حكومت موحد آن، از دو راه بنيادين پى گرفتند: اول، دشمنى دينى و فكرى: اينگونه دشمنى، شعوبيه و زندقه نام گرفت؛ چراكه، فارسيان در انديشه مشوّه جلوه دادن اسلام بودند و تلاش كردند قرآن و سنت شريف را تحريف كنند و زبان عربى را كه پايگاه گرانمايگى و رمز وحدت قومى عرب بود، مخدوش سازند و انساب عرب را لكهدار جلوه دهند و ارزشهاى اصيل عربى چون: كرامت و شجاعت و امانت را دروغ وانمود كنند. امت عرب با اين روند ويرانگر... درافتاد... و نقشههاى آنها را خنثى كرد... . دوم، دشمنى سياسى: فارسيان كوشيدند در با گسترش آشوبها و شورشها و مشاركت در آنها، بنيان آن حكومت نيرومند را بركنند. از اينرو در فتنه «مختار ثقفى»، شركت جستند و چون حكومت عربى در سال 67 هجرى قمرى اين آشوب را سركوب كرد، ايرانيان از سرپيچى «ابن اشعث» پشتيبانى كردند و هنگاميكه در سال 84 هجرى قمرى اين غائله خاموش شد آنها به پشتيبانى از فتنه «عبدالله بن معاويه» كه در سال 129 هجرى قمرى فرونشانده شد، برخاستند، بدينترتيب همه ترفندها و نيرنگهاى ايرانيان در برابر پايدارى حكومت شجاع عرب شكست خورد».5 ج) دشمنى در دوران عباسيان «دشمنى فارسى با حكومت عربى در دوره عباسيان فزونى گرفت...»؛ [در شرح اين موضوع] همان مطالب و دو راه بنيادين (راه دشمنى دينى و فكرى، و راه دشمنى سياسى) مربوط به دوران امويان، در اينجا هم تكرار شده است. 2. فارسيان، استمرار دشمنى در دوران متأخر دشمنى فارسيان برضد عرب و بويژه عراق، در طول دورههاى گوناگون تاريخ از جمله در زمان صفويه و رضاشاه ادامه يافت. الف) يورش فارسيان صفوى «شاهاسماعيل، دين را بهانهاى كرد براى توسعهطلبى خود در ايران و مناطق همجوار آن. عراق در پيشاپيش سرزمينهايى بود كه شاهاسماعيل صفوى بدانها چشم طمع دوخت ... وى در شهر بغداد، سياستى نژادپرستانه و آميخته با ملىگرايى در پيش گرفت... اما با پايدارى سخت عراقيان روبهرو شد... صفويان در دوران حكومتشان بر عراق، اثرى كه درخور ياد باشد، برجاى نگذاردند. آنان دست تاجران ايرانى را بكمال بازگذاشتند تا ثروت عراق را به تاراج بردند. فارسيان [در عراق] نسبت به كشاورزى و كاريزهاى آبيارى كوتاهى كردند.»6 «فارسيان براى رسيدن به هدفهاى توسعهگرانه خود در [خليج فارس(3)] با پرتغاليهاى استعمارگر همكارى كردند».7 «هنگامىكه پرتغاليها به تنگه هرمز دست يافتند، شاهاسماعيل صفوى در سال 1515م نمايندهاى نزد آنان گسيل داشت تا هم از آنها بخواهد چند كشتى در اختيار او نهند تا بتواند به بحرين و قطيف يورش برد و هم براى تحقق هدفهاى تجاوزگرانه خود با آنها همپيمان شود. فارسيان با ديگر نيروهاى اروپايى مهاجم هم براى دستيابى بر سرزمينهاى عربى همكارى كردند؛ از اينرو بر عرب بود كه در برابر اتحاد اروپايى ـ فارسى كه به سرزمينشان چشم طمع دوخته بود، پايدارى ورزد».8 «با وجود تسلط عثمانيان بر عراق، آزمنديهاى فارسى در آن ادامه يافت... ايرانيان در سال 1923م بغداد را اشغال كردند... اما بصره در برابر اين يورش فارسى پايدارى كرد، و افراسياب كه افسرى عثمانى و عربتبار بود موفق شد نيروى مستقلى در بصره فراهم كند و در برابر حملههاى نظامى پرشمار فارسى تاب آورد».9 «همچنين، عثمانيان و فارسيان در طول استيلاى پىدرپى بر عراق، در دين بدعتهاى فراوان نهادند و كارهاى نابجا، بسيار كردند».10 «چون رضاشاه در ايران به سلطنت رسيد، چشمداشتهاى ايرانى بر [خليج فارس[ افزايش يافت. او توانست با به كارگيرى نيروهاى مسلح و با همكارى انگليسيها منطقه اهواز را اشغال كند و آن را به ايران بپيوندد و در سال 1925م دولت عربى را در آن براندازد».11 ب) قادسيه شكوهمند صدام «قادسيه دوم» كه عراق بر ضد ايران وارد آن شد، از هر دو طرف ادامه قادسيه اول بود: عرب با شهامتش از سرزمين و كرامتش دفاع مىكرد؛ و فارس با خصومتش آشوبها و دسيسهها برمىانگيخت. عراق همان طرف عربى بود كه در برابر خطر فارسى ايستاد... . «كار، تنها به تبليغات عليه عراق منحصر نشد، بلكه به دخالت در امور داخلى عراق و حملهور شدن و ويران كردن بسيارى از شهرها و روستاهاى مرزى عراق انجاميد. ايران در چهارم سپتامبر 1980 براى فراهم كردن زمينه حمله هوايى توفندهاى عليه عراق، سلسله يورشهاى نظامى را با توپخانه و زرهپوش و پيادهنظام و به كارگيرى نيروى هوايى... آغاز كرد. آنها فراموش كردند كه عراق ساختن تاريخى تازه را آغاز كرده است، و از اينروست كه مبارزطلبى نظامى آنها را پاسخ مىدهد».12 «يورشهاى پىدرپى به عراق، بر آگاهى ملت نسبت به جايگاه كشورش افزود و او را براى پاسخگويى به تهديدها، به حالت آمادهباش كامل و هميشگى درآورد، همچنانكه ارتشش را براى جانفشانى در راه وطن كاملاً هوشيار كرد».13 «از همين جاست كه اهميت موقعيت جغرافيايى [عراق] آشكار مىشود. او نگهبان درستكار مرزهاى شرقى وطن عربى ... [مرزهاى ايران] است، همچنانكه جايگاه اين كشور در رأس [خليج فارس] مسؤوليتى تاريخى در پشتيبانى از عربيت اين گستره آبى به عهده او گذاشته است».14 «بر اساس مسؤوليت ملى مترتب بر اين جايگاه عراق، اين كشور همه امكانات خود را براى زير نظر داشتن مطامع بيگانگان و رويارويى با آنان به كار گرفته است...».15 «و در آينده نيز با تجاوز بيگانه كه در پى زيانرساندن به عربيت و استقلال منطقه خليج [فارس] است، مقابله خواهد كرد».16 ج) علل جنگ «دولت انقلاب در عراق، نظام نوپا را در ايران، كه پس از سرنگونى شاه در سال 1979 قدرت را به دست گرفت، به رسميت شناخت، اما خمينى و اطرافيانش از همان روزِ نخست دستيابى به قدرت، به جاى آنكه درخواست عراق براى برقرارى روابط خوب و حسن همجوارى را بپذيرند، عليه عراق موضع خصمانه گرفتند و بر حملههاى خود بر حزب و انقلاب افزودند و تجاوز به روستاها و مناطق مرزى را افزايش دادند».17 «در چهاردهم سپتامبر 1980، حكومت نژادپرست خمينى تجاوز مسلحانه خود را آغاز كرد... و مسؤولان ايرانى تصريح كردند كه در پى اشغال عراقند. در نتيجه رهبرى عراق دستور داد كه تجاوز سركوب شود و نيروهاى مسلح عراق وارد خاك ايران شوند...».18 در بررسى تفصيلى علل جنگ، گذشته از آنكه تنها از ايران سخن در ميان است، التفات از عام به خاص روى مىدهد و به «حكومت خمينى» اشاره مىشود و درنتيجه دشمن و هدف دقيقتر معلوم مىشود. اين در كنار يادآورى دوباره همكارى ايران با استعمار است كه در اينجا مراد همكارى «حكومت خمينى» با صهيونيسم است؛19 بىآنكه در ستايش از خود و تفكر بعثى كوتاهى شود... . گذشته از اينها، فصل كاملى با عنوان «دستاوردهاى قادسيه بزرگ صدام و نقش آن در پيشرفت جامعه عراق» در كتاب تربيت ملى سال سوم دبيرستان آمده است.20 اين فصل به مجموعه پرسشهايى مىانجامد كه فلسفه طرح آنها تأكيد بر مفاهيمى است كه اين فصل از كتابها درباره تجاوز نظام خمينى و همكارى آن با صهيونيستها، و نيز عشق عراقيان به خدمت سربازى، دربردارد.21 نظر به خطر دشمن و تهديدها و آزمنديهاى كهن و كنونى او، كتابهاى درسى چهرهاى از رئيس جمهور صدام حسين تصوير مىكنند كه از حيث بزرگى و اهميت و دلاورى، سازگار با اين خطرها و چالشهاى تحميلى بر عراق و امت است؛ از اينرو در فصول كتابها، در همه مناسبتهايى كه در اين زمينه فراهم مىشود، بر نقش رهبر تاريخى، سعد بن ابى وقاص تأكيد و براى سلامتى او [صدام] هم دعا مىشود و در بسيارى از موارد كار به مقايسه ميان سه ركن: صدام حسين، عراق، امت عربى مىانجامد. ... «قادسيه پدران عرب ما دوباره به دست قهرمان عربيت و اسلام، زعيم صدام حسين، تكرار شد».22 «قادسيه صدام، رستاخيز تازه عرب است كه عراقيان در آن قهرمانيهاى اجداد بزرگ خود را كه پرچم اسلام را بر دوش داشتند زنده كردند... كسانى چون سعد بن ابى وقاص و خالد بن وليد... و صلاح الدين ايوبى...».23 «رئيس جمهور، صدام حسين، همه ... اصول انسانى را در ميان امت ما عينيّت بخشيد».24 در روند تلاش براى تحكيم مفهوم وطن پرستى و وحدت عرب، در جزء چهارم كتاب تربيت ملى، كوشش براى نژادپرست نشان دادن فارسيان، آشكار مىشود «ملىگرايى نژادپرستانه، در تعصب و برترىجويى و به كارگيرى خشونت براى تحميل سيطره بر امتها و ملتهاى ديگر تبلور مىيابد. درست مانند فارسيان نژادپرست و صهيونيستها. اما مفهوم ملىگرايى انسانى در بزرگى و روح همكارى تجلى مىكند... آنگونه كه شأن امت عرب ما در طى مراحل گوناگون تاريخ بوده است».25 د) ديگر عوامل منفى چهره ايرانى در چارچوب گفتگو از تجاوز ايران كه در بيشتر فصلهاى كتابهاى مورد بحث ما تكرار مىشود، گاهگاهى فرآيند پيوند ميان تجاوز ايرانى با تجاوز آمريكايى ـ آتلانتيكى در «امالمعارك» و نقشههاى صهيونيستى در منطقه به چشم مىخورد؛ حالآنكه اين كتابها درباره «امالمعارك»، يعنى همان جنگى كه آمريكاييها آن را «توفان صحرا» خواندهاند و هدف از آن رهايى كويت از اشغال عراق بوده است، جز چند كلمه نمىگويد، آن هم براى اشاره به اينكه: تجاوزى بود كه در برابرش ايستادگى شد و پيروزى به دست آمد؛ يعنى، در اينجا هيچ اصرارى بر بازشكافت ماهيت اين جنگ كه در تجاوز خلاصه مىشود، نيست؛ حالآنكه تقريبا هيچ فصلى از كتابهاى موضوع اين كاوش ـ بنابر نمونههايى كه ياد كرديم ـ تهى از تحريك عليه دشمن فارسى نژادپرست نيست و اين گذشته از شرح درسها و پرسشهاى آنها و تصويرهايى است كه جملگى تكرار و تأكيد مفاهيمى است كه درسها درباره فارسيان پيش رو نهاده است. از طرفى مىدانيم كه هيچ پرسشى درباره «امالمعارك» يا صهيونيسم در ميان نيست و در همان حال كه در هر كتابى بخشها يا فصلهاى كاملى به گفتگو از قادسيه صدام اختصاص يافته است، درباره «امالمعارك»، جز اشارهاى گذرا به تجاوز يا هجوم آمريكايى ـ آتلانتيكى بر عراق ديده نمىشود. اين گزيدهگويى درباره اسرائيل هم صدق مىكند؛ يعنى، غير از اشارهاى به فلسطين اشغالى، به عنوان بخشى از سرزمين عرب، هيچ تحريكى عليه اسرائيل، مانند تحريكى كه متوجه فارسى يا ايرانى به معناى عام است، وجود ندارد. «عراقيها، با نظاميان تجاوزگر جنگيدند... چنانكه در رويارويى با تجاوز حكومت ايران عمل كردند و آن گونه كه در برابر تجاوز آمريكايى ـ آتلانتيكى ـ صهيونيستى (تجاوز سهجانبه) ايستادگى كردند...».26 «امروزه پيكار و جهادشان را براى ساختن حال و بناى آينده، در قادسيه شكوهمند صدام و جنگ جاودانه «امالمعارك» پى مىگيرند...».27 2. ملاحظاتى درباره چهره ترسيم شده در كنار عوامل برجسته و آشكارى كه ويژگيهاى خشن و تيرهاى براى چهره ايرانى مىآفريند، در دو كتاب جغرافياى سال دوم و سوم دبيرستان، يگانه اشارهاى هست كه در آن از ايران بى هرگونه صفتى ياد مىشود؛ يعنى، بىاشاره به اسلاميت آن و بىاشاره به نژادپرستى فارسى يا تجاوزگرى آن. در اين كتاب حتى هنگام گفتگو از جزيره ابوموسى، ايران به اشغال آن متهم نمىشود.28 وضع در هنگام گفتگو از پراكندگى جمعيت و عامل دينى آن در عراق نيز چنين است؛ «وجود مقبرهها و مكانهاى مقدس، بر گرايش جمعيت به شهرهايى چون كربلا و نجف مىافزايد... و از برخى از كشورهاى ديگر مانند ايران و پاكستان و هند...».29 اين در حالى است كه همين عامل «وجود مقبرهها و مكانهاى مقدس» كه ايرانيان را به سوى شهرهاى عراق مىكشاند، در كتاب تاريخ،30 ستون پنجم در داخل جامعه عراق ناميده شده است كه به سود بيگانگان عمل مىكند. گفتنى است كه اين دو كتاب (جغرافيا و تاريخ) براى دانشآموزان سال سوم دبيرستان است و در سال 1994م به همان شكل تجديد چاپ شده است. كار در اين كتاب31 به اشارهاى بىطرفانه ـ چنانكه گذشت ـ منحصر نمىشود بلكه جمله ديگرى است كه به روابط حسنه با «مردم ايران و مردم تركيه» مىخواند32 اما اين امر هرگز در هيچيك از كتابهاى درسىاى كه آنها را كاويدهام، تكرار نمىشود. در سخن از «امالمعارك» پس از پيوند سريع آن با تجاوز ايران، تنها يكبار به نقش سودجويانه ايران در اين جنگ اشاره مىشود «از راه اجراى نقشههاى استعمارى در آشوبهاى داخلى و به كار گرفتن گروهك گمراهش براى انجام فعاليتهاى خرابكارانه و چپاول و كشتار بيگناهان».33 از راه ويژگيهايى كه در فصلهاى كتابهاى تاريخ و جغرافيا و تربيت ملى آمده است در طول سه يا چهار سال، مؤلفههايى پايدار از چهره همسايه ايرانى در ذهن دانشآموز نقش مىبندد كه مىتوان آنها را به گونه زير خلاصه كرد: 1ـ ايران ادامهدهنده هميشگى تاريخ فارسى خود است و حتى پس از انقلاب اسلامى ـ كه در اين كتابها هرگز به آن اشاره نشده است ـ هيچ دگرگونىاى در آن رخ نداده است. 2 ـ خمينى و سياست تجاوزگرانه او، ادامه سياست شاهان پيشين ايران و صدام حسين دنبالهرو سياست رهبران گذشته عرب است. 3 ـ فارسيان درپى انتقام قادسيه اولند. 4 ـ فارسيان در قتل خلفاى سهگانه عمر و عثمان و على دست داشتهاند. 5 ـ فارسى، پيوسته دست به تجاوز مىزند و تلاشهاى صلحجويانه رهبر عرب را نمىپذيرد. 6 ـ فارسيان ستون پنجم و در پى آشوب و بلوايند. 7 ـ فارسيان ضد تمدن اسلامىاند. 8 ـ فارسيان ضد يكپارچگى مردم عراق و ضد وحدت امت عرب و زبان و مليت آنهايند. 9 ـ ملىگرايى فارسى، نژادپرستانه است، برخلاف ملىگرايى عربى كه انسانى است. دوم: چهره ايرانيان در كتابهاى درسى سوريه تصويرى كه كتابهاى درسى سوريه در مجموعه تاريخ و جغرافيا از ايران ترسيم مىكند ـ آنگونه دركتابهاى عراق ديده شد ـ زشت و خصمانه نيست و براساس آن تنها ايرانيان نبودند كه وطن عربى را تهديد كردند و از عصر امويان تا تاريخ معاصر، بخشهايى از آن را جدا كردند، بلكه تركها، مغولان، صليبيان، صهيونيستها نيز كه خطر بزرگ اسكان مهاجران را در تاريخ جديد پديد آوردند، بودهاند؛ اما ايران امروز، جمهورى اسلامى است. كتابهاى درسى سوريه، چهرهاى تيره از ايرانى ترسيم نمىكند و هر گاه چنين كند، آن را به مراحل تاريخى گذشته بازمىگرداند. در مواردى كه اين كتابها از جنبشهاى ضد عرب سخن مىگويد، آن را به فارسيان منحصر نمىداند و علل اجتماعى و سياسى اين قيامها را تفسير مىكند و ايران پس از انقلاب را به عنوان جمهورى اسلامى كه سياستهايش غير از سياست شاه سابق است معرفى مىكند.34 كتابهاى سورى بسيار بر خطرهاى عنصر صهيونيسم تأكيد مىكند و براى آن ويژگيهاى منفى بسيارى برمىشمارد؛ در حالى كه ايران را حتى در تاريخ فارسى كهنش، هرگز به هيچيك از اين ويژگيها متصف نمىكند. سوم: چهره ايرانيان در كتابهاى درسى مصر اين كتابها تصوير روشن و مشخصى از ايران ترسيم نمىكند؛ و هرگاه به ايران مىپردازد به رخدادهاى تاريخى كهن بسنده مىكند و حتى قادسيهاى را كه در آن فارسيان از عربهاى مسلمان شكست خوردند درخور افتخار به عربيت، يا موجب ريشخند ايرانيان و بدگمانى به آنها نمىداند. اين رويداد چيزى بيش از رخدادى تاريخى در عرصههاى پيروزى اسلام نيست. هنگامى كه ابابكر جنگ با مرتدان را به پايان برد، سپاهى را به فرماندهى خالد بن وليد براى رهايى عراق از دست فارسيان روانه كرد؛ خالد موفق شد وارد حيره شود ... چون عمر به خلافت رسيد، سپاهى به استعداد سىهزار رزمنده به جلودارى سعد بن ابىوقاص به عراق فرستاد. او با فارسيان درگير شد و در منطقه قادسيه در سال 14 ه . ق. بر آنان پيروز شد... يزدگرد پادشاه ايران گريخت... و از سپاه عرب شكست سختى خورد... و سرزمين فارسيان بخشى از دولت اسلامى شد و ايرانيان اسلام آوردند و عرب آنها را موالى خواند.35 با نزديك شدن به عصر جديد، تصوير كهن ايران پنهان مىشود و براى ايران معاصر، تصويرى ترسيم مىشود كه از چالشها و درگيريهاى ارضى و مرزى حتى در وطن عربى بركنار است. اين كتابها بر اين نكته كه ايران جزاير سهگانه تنب كوچك و تنب بزرگ و ابوموسى و منطقه اهواز را اشغال كرده است ـ آنگونه كه كتابهاى عراقى و سورى تأكيد مىكند ـ تأكيد نمىكند. اين كتابها از جنگى كه هشتسال ميان عراق و ايران به طول انجاميد، به سادگى مىگذرد و به جزئيات آن و نيز علل سياسى و نظامى آن نمىپردازد و به آغاز آن پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران اشاره نمىكند همچنانكه اين كتابها اصلاً از نفس انقلاب در ايران نمىگويد و تنها از نقش مصر در سازمانهاى منطقهاى و جهانى و عربى و اسلامى ستايش مىكند و به بيانيهاى كه كنفرانس اسلامى صادر كرد و در آن خواستار پايان دادن به درگيريهاى نظامى شد، اشاره مىكند. اين «كنفرانس، بيانيهاى براى دو كشور اسلامى در حال جنگ ايران و عراق، ارسال داشت و خواستار پايان بخشيدن به عمليات نظامى و پذيرش گفتگو براى حل مشكلات موجود ميان دو طرف و تشكيل گروهى براى ميانجيگرى ميان دو كشور شد».36 در اين كتابها، نپرداختن به مشكلات سياسى يا جنگهاى نظامى ميان كشورهاى منطقه، كارى عمدى است و اين چشمپوشى، برخلاف سياست رسمى مصر است كه هم در برابر جنگ ايران و عراق و هم در ازاى اقدام عراق به اشغال كويت، موضعگيرى آشكارى كرد. آنچه در سياست تربيتى كتابهاى درسى مصر جالب توجه مىنمايد، تأكيد بر تجاوز اسرائيل و اشغال فلسطين است كه به گونهاى روشن و برجسته در همه جنبههاى كهن و تازهاش تكرار مىشود بىآنكه اين امر فرآيند صلحى را كه مصر از زمان كمپ ديويد با اسرائيل در پيش گرفته، از فصلهاى برخى از اين كتابها بيندازد. «هنگامى كه عرب صدور نفت به كشورهاى بيگانهاى كه اسرائيل را در تجاوزش به عرب يارى مىكردند، قطع كرد، از نفت بمثابه سلاحى اقتصادى در جنگ اكتبر 1974 به سود خود بهره گرفت...».37 [اين كتابها] براى ستايش نقش مصر و اتحاديه كشورهاى عرب در مقابله با مشكلات جهان عرب، فلسطين را مثال مىزند: «در پى پيشروى اسرائيل در سرزمين فلسطين در سال 1948، ارتشهاى عرب وارد عمل شدند و كوشيدند صهيونيستها را از فلسطين برانند؛ و كار به جايى كشيد كه اگر كشورهاى اروپايى و آمريكا دخالت نمىكردند، پيروزى نزديك بود».38 ملاحظات و برداشتها كتابهاى درسى مصر، جز بر محور قرار دادن نقش مصر و تمدنش، اهتمام نمىورزد. مىتوان اين نقشها را از لابلاى عناوين اين كتابها بر گرفت و به گونه زير مرتب كرد: ـ مصر سرزمين من. ـ جغرافياى وطن عربى. ـ جغرافياى وطن عربى و تاريخ آن در دوره اسلامى. ـ تاريخ جديد مصر و عرب. ـ مصر و جهان. ـ مصر و تمدنهاى باستانى جهان. رابطه تيره مصر با ايران و قطع روابط سياسى و جنگ تبليغاتى دو كشور عليه يكديگر، تصويرى منفى از هر دو كشور در افكار عمومى پديد آورده است، اما اين تصوير به كتابهاى درسى مصر راه نيافته است؛ لذا از رخدادهاى كهن تاريخ فارسيان كه بگذريم، ايران امروز تصوير مثبت يا منفى روشنى در كتابهاى درسى مصر ندارد. چهارم: تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى مغرب [مراكش] هيچيك از كتابهاى تاريخ دوره تعليمات عمومى و متوسطه در مغرب، خالى از چند فصل اصلى درباره مغرب و تاريخ آن نيست؛ اين بخش در مواردى دو سوم هر كتاب را در برمىگيرد؛ يعنى، براى مثال دوازده درس از كل نوزده درس در كتاب تاريخ سال هفتم تعليمات عمومى. تصوير مغرب، گستره مغرب بزرگ را كه شامل الجزاير و ليبى و تونس است، در برمىگيرد. در كتابهاى درسى مغرب هيچ تصويرى از ايران نيامده است و به نظر نمىرسد اين نبود، از سر عمد و قصد بوده باشد؛ چراكه تأكيد بر مغرب به عنوان كشور و منطقه، جايى براى گفتگوى مثبت يا منفى از ايران باقى نمىگذارد، از اين گذشته، فصلهاى اين كتابها، تنها به مناطق آفريقايى و عربى مىپردازد. هنگامىكه يكى از درسهاى تاريخ (سال سوم دبيرستان) به تحول عمومى در تركيه و كشورهاى عرب مىپردازد، هرگز هيچ جايى در كنار هيچ كشورى براى ايران اختصاص نمىدهد. همچنين، هرگاه از جنبشهاى آزاديبخش و يا پايدارى در برابر استعمار، يا از هر ويژگى ديگرى درباره بسيارى از كشورهاى اروپا و آفريقا و جهان اسلام و مشخصا كشورهاى مغرب سخن به ميان مىآيد، از ايران خبرى نيست؛ و اين بدان معناست كه از تحولاتى كه در عرصه پيروزى انقلاب اسلامى، يا در زمينه جنگ با عراق رخ داده و يا حتى مشكلات مرزى و مسأله جزاير كه هنوز بهطور كامل حل نشده است نيز يادى نمىشود. بنابراين، دانشآموز مغربى، آنچه در اين كتابها مىآموزد، آغاز و انجامش دلبستگى به مغرب [مراكش]ى است كه در آن مىزيد و نيز مغرب بزرگى كه در كنار آن است. همچنين، هيچ يك از اين درسها هيچ دولتى را دوست يا دشمن نمىانگارد و بيشتر به رويدادهاى تاريخى مىپردازد: يكى از آنها قضيه فلسطين و نزاع عربى ـ اسرائيلى است كه گفتگو از اين دو موضوع سرانجام به پذيرش جهانى سازمان آزاديبخش فلسطين در سال 1974 مىانجامد. اما در اينجا، دلبستگى نسبت به وطن عربى، آنگونه كه كتابهاى عراقى و سورى، و در سطحى نازلتر مصرى بر آن تأكيد مىكنند، در ميان نيست و هيچ اشارهاى به اين دلبستگى نمىشود. از آنجا كه ايران هيچ مرز مشتركى با مغرب ندارد و فاقد هر گونه رابطه و حضور تاريخى در اين منطقه است، طبيعى مىنمايد كه جاى آن در كتابهاى تاريخ و جغرافيا خالى باشد. يگانه تصويرى كه كتابهاى تاريخ از ايران ترسيم مىكند. تصوير ايرانى است كه در تاريخ اسلام تأثير داشته است، بىآنكه اين تصوير [در ذهن خواننده] كمترين برداشت منفى برجاى نهد يا هيچ بيزارى بيافريند. بلكه برعكس، اين تصوير، چهرهاى است متوازن كه بىآنكه به مسائل اعتقادى بپردازد يا در پى تحريك سياسى يا نژادى باشد، رخدادهاى تاريخىاى را كه پذيرفته همه پژوهندگان است، به نمايش مىگذارد. «خلافت عباسى كه شرق اسلامى را متحد كرده بود با سقوط بغداد به سر آمد. در پى اين رخداد، دولتهاى ديگر از جمله مماليك و صفويان براى يكپارچگى منطقه، تلاشهايى كردند».39 كار در معرفى دولت صفويه هم بدون هر گونه انگيزه سياسى يا تعصبى كه بيزارى يا كينهاى را القا كند، در چارچوب «تاريخ بىطرف» باقى مىماند. «حكومت صفويه پس از دولتهاى كوچكى كه در پى فروپاشى امپراتورى مغول در پس يكديگر آمدند، در ايران پديد آمد. دولت صفويه را شاهاسماعيل پىنهاد... او از پيروان شيخ اسحاق صفىالدين است كه تاريخپژوهان وى را از نوادگان امام موسى كاظم[ع]، امام شيعه دانستهاند. نسبت حكومت صفويه به شيخ صفىالدين مىرسد. «از زمانى كه دولت شيعى صفويان روى كار آمد، پىدرپى با حكومت سنىمذهب عثمانى كه مىكوشيد همه جهان اسلام را تحت حكومت خود درآورد، كشمكشهايى داشت. دولت صفويه در دوران شاهعباس كبير در اوج قدرت بود. اين دولت پس از درگذشت شاهعباس، شتابان رو به فروپاشى نهاد، تا اينكه در سال 148ه. / 1735م منقرض شد.»40 پنجم: تصوير ايرانيان در كتابهاى درسى سعودى در عربستان درس تاريخ و جغرافيا در دوره راهنمايى و دبيرستان تدريس مىشود. شمار اين كتابها به سى و چهار جلد مىرسد كه تقريبا ميان دو درس به تساوى تقسيم شده است. مىتوان درسهايى را كه محتواى اين كتابها را تشكيل مىدهد در دو محور بنيادين خلاصه كرد: جهان اسلام و عربستان سعودى. اين دو محور به عنوانهاى زير تقسيم مىشود: پيامبران و دعوتشان، حكومت اسلامى در دوران خلفاى راشدين و در عهد امويان و عباسيان و عثمانيان، امواج دشمنيهاى داخلى و خارجى عليه جهان اسلام، نمونههايى از شخصيتهاى تاريخى اسلام، دعوت سلفيه و سيره محمد بن عبدالوهاب، دولت سعودى و مراحل سهگانه آن و سيره پادشاهانش در عصر جديد، خطرهاى صهيونيسم و تاريخ قضيه فلسطين، ويژگيهاى تمدن جديد. اين محورها در كتابهاى جغرافيا (جغرافياى جهان اسلام و كشورهاى آن، جغرافياى عربستان سعودى و روابطش با اين كشورها) تكرار مىشود و برنامه مقرر دهها درس را فرامىگيرد؛ و موضوعات ديگر، بين كتابهاى جغرافياى انسانى و جغرافياى طبيعى و جغرافياى فلكى تقسيم مىشود. در هيچيك از اين درسها، تصويرى جداگانه از ايران عرضه نمىشود؛ چرا كه، توجه فراوان به جهان گسترده اسلام، جاى جداگانهاى براى ايران باقى نمىگذارد. از سويى روابط حسنه عربستان با همه كشورهاى عربى و اسلامى، ايران را مستثنى نمىكند. در اين كتابها، تصوير جديد ايران متأثر از آنچه ايرانيان در گذشته كردهاند، نيست؛ البته خود همين تصوير، بى هر گونه تحريك مستقيم يا غيرمستقيم عليه فارسيان بمثابه قوم يا عامل دشمنى با عرب، در چارچوبى تاريخى باقى مىماند و گفتگو از تاريخ كهن ايرانيان، برانگيزندهتر از شرح سيره مغولان و وحشيگرى آنها نيست. بنابراين مىتوان گفت كه تصوير ايران در وهله نخست، تصوير فارسيان كهن است بى هر گونه تلاش براى پيوند دادن آن قوم به تصوير جديد ايران. پافشارى كتابهاى درسى سعودى بر دلبستگى و گرايش اسلامى است، چنانكه همه درسهاى تاريخ و جغرافيا و مقدمات آن توجه دانشآموزان را بر اين نكته متمركز مىكند كه «جهان اسلام امتى واحد است، اگرچه كشورهايش در قارهها پراكنده است»41 البته در اين كتابها جهان عرب جايگاه ويژهاى دارد و اين برجستگى برخاسته از عربيت يا مليت مشترك نيست، بلكه به لحاظ «اهميت دينى آن است. پيامبران الهى در جهان عرب برانگيخته شدند و مردم را به يكتاپرستى خواندند».42 در اين كتابها، حتى يكبار هم از واژه وطن يا مليت ياد نشده است، نه در مقام پذيرش يا موافقت با آن و نه حتى در مقام اشاره به ديدگاه معتقدان به آن. در اين كتابها تنها به «كشورهاى عرب» و «جهان عرب» توجه شده است مانند: «براى پارهاى از سرزمينهاى جهان عرب، نعمت بزرگ آسايش فراهم شده است»؛ «توليد كشورهاى جهان عرب برآورد مىشود»؛ «كشورهاى جهان عرب، از نفتشان جز اندكى بهرهبردارى نمىكنند»؛ «جهان عرب جايگاه جغرافيايى برجستهاى دارد»؛ «رژيم صهيونيستى پديد آمد تا پايگاه امن منافع استعمارى و صهيونيستى در قلب جهان عرب باشد».43 در كتابهاى درسى عربستان تنها از اشاره به وطن و امت عربى و ملىگرايى پرهيز نمىشود بلكه اين كتابها برخلاف رويه كتابهاى سورى، مصرى، عراقى ملىگرايى را نقد مىكند و آن را در كنار كمونيسم و تبليغات دينى گمراهكننده، «از عوامل دشمن داخلى عليه جهان اسلام در عصر جديد مىداند. ملىگرايى گونهاى تبليغ و دعوت به بىدينى، و نام تازهاى است براى عصبيتى كه ملتهاى فراوانى در گذشته آن را مىشناختهاند... ملىگرايى عربى، جنبش سياسى فكرى متعصبانهاى است كه به ستايش عرب و برپايى دولت يگانه و متحد عرب مىخواند؛ دولتى بر پايه پيوند خون و خويشاوندى و تاريخ، و آنها را جايگزين رابطه دين كردن. اين انديشه، بازتابش تفكر ملىگرايانهاى است كه پيش از اين در اروپا پديد آمده است».44 اما ملىگرايى چگونه پديد آمد: «شمارى از كشورها و در پيشاپيش آنها انگليس كه شيفته تسلط بر شرق اسلامى بودند، پيدايش ملىگرايى عربى در شكل سكولارى آن را ترويج كردند». «فراخواندن به ملىگرايى صرف، فراخوانى واپسگرايانه است»... و شيخ «ابنباز» آن را چنين توصيف كرده است: «دعوتى است جاهلى كه در پى ستيز با اسلام و سرباز زدن از احكام و آموزشهاى آن است... و مسيحيان غربى آن را براى مقابله با اسلام و نابودى آن در خانهاش با سخنان فريبنده پديد آوردند... ملىگرايى دعوتى نادرست و خطايى بزرگ و فريبى آشكار و جاهليتى زشت و نيرنگى تمام عيار عليه اسلام و مسلمانان است».45 در برابر ملىگرايى عربى، مفهوم جهان اسلام است «و مراد از آن، همه كشورهايى است كه اسلام در آنها راه يافته و آثارى برجاى نهاده است... و همه مسلمانان در شرق و غرب عالم را دربرمىگيرد... كسانى كه در فتوحات اسلامى شركت داشتهاند... و تاريخ يگانهاى دارند كه با برپايى حكومت اسلامى در مدينه منوره آغاز مىشود... «و مسلمانان عوامل قدرتى در كف دارند كه به آنها توانايى و شايستگى مىدهد تا امتشان بر اساس نص قرآن كريم «كُنْتُمْ خَيْرَ اُمَّةٍ اُخْرِجَتْ لِلنّاسِ»46 به جايگاه درخور خود دست يابد».47 ايران: تصوير اسلامى كهن به علت همين دلبستگى و وابستگى اسلامى و نه ملى است كه اين كتابها به ايران به اين اعتبار كه بخشى از جهان اسلام است مىنگرد، نه به اين اعتبار كه دشمنى ملىگرا يا نژادپرست است. ايران «كشورى است اسلامى با فرهنگى اصيل و ريشهدار، و ايرانيان كه از تيره هندى اروپايىاند، در گذشتههاى دور در آن سكنى گزيدند و روستاها و شهرها ساختند و تمدنى آفريدند كه بسيارى از آثارش تا به امروز پابرجاست... ايرانيان باستان پيرو آيين زرتشت بودهاند كه زرتشت آورده است: آيينى باطل كه بر شرك و آتشپرستى بنا شده است... اسلام به سرعت در سرزمين فارس گسترش يافت. همچنانكه بعد رو به رشد نهاد و اهل اين ديار را نجات داد و آنها را به دامن اسلام كشاند... و خير به اين سرزمين سرازير شد».48 در اين كتابها به تحولات معاصرى كه پيش از شاه و پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران رخ داده است، هيچ اشارهاى نمىشود. كتاب جغرافيا در هنگام گفتگو از ساكنان ايران و زبان آنان به اين شرح بسنده مىكند كه «زبان رسمى، فارسى است و با الفباى عربى نوشته مىشود. هر قومى در كنار زبان رسمى، زبانى ويژه نيز دارد. مىدانيم كه در حوزههاى علميه به همه، زبان عربى آموزش داده مىشود».49 اما نمىدانيم كه اين كار پيشينه دارد يا تازه آغاز شده است. اين در حالى است كه پس از پيروزى انقلاب در ايران، آموزش اين زبان از آغاز دوره راهنمايى تحصيلى در سراسر كشور الزامى شده است. عربستان سعودى و ايران هنگامىكه كتابهاى سعودى از روابط عربستان سعودى با كشورهاى عربى و اسلامى سخن مىگويد، ايران نسبت به ديگر كشورها، روابط سردى نصيبش شده است. در همان حال كه اين كتابها به ماهيت مشكلاتى كه از زمان پيروزى انقلاب اسلامى تا درگيريهاى حج و تيرگى روابط ميان دو كشور پديد آمده است، اشارهاى نمىكند؛ از گذشته روابط دو كشور مىگويد اما از جنبه كنونى اين روابط كه منحصر به مسائل نفت و حضور در مراسم حج است، شتابان مىگذرد؛ بنابراين «روابط ايران با كشور عربستان سعودى، روابط تاريخى كهنى است كه پيشينه آن به فتح كشور ايران به دست عرب براى گسترش اسلام بازمىگردد. در حال حاضر ميان ايران و كشور عربستان سعودى، پيوندهاى تنگاتنگى در روابط دينى و منافع مشترك در حوزه همكاريهاى اقتصادى، بويژه در مسائل نفتى برقرار است... و سالانه شمار زيادى از حاجيان ايرانى در مراسم حج حضور مىيابند».50 [عربستان] با ديگر كشورهاى اسلامى مانند تركيه و پاكستان روابطى بسيار گرم دارد كه محور آنها كلمه توحيد و پيروزى اسلام و بويژه قضيه فلسطين است. «تركيه تاريخ و روابط كهنى با اين كشور دارد و در حال حاضر [ميان دو كشور] روابط عميقى حاكم است كه پيوند دينىاى كه مردم دو كشور را بر محور كلمه توحيد و پيروزى اسلام گرد آورده است، آن را پايدار و استوار مىكند؛ همچنين همكاريهاى اقتصادى و تكرار ديدارها براى دستيابى به وحدت نظر درباره منافع مشترك و عرضه راهكارهايى براى مسائل كشورهاى اسلامى و زدودن مشكلات آنها و بويژه قضيه فلسطين، بر تحكيم اين روابط مىافزايد».51 عربستان سعودى با پاكستان «روابط ناگسستنى بر اساس برادرى اسلامى و احساس مودت دارد... پاكستان از مهمترين كشورهاى اسلامى است كه در قضيه فلسطين با مسلمانان همگام است».52 روابط [عربستان] با كشورهاى عرب نيز معطوف به دين و دفاع از مسائل مسلمانان و همكارى در زمينههاى گوناگون است؛ اما عراق از اين روابط جز در امور دينى و همكارى در مسائل نفت برخوردار نيست «روابط دينى و خونى و زبانى و نيز مرزهاى مشترك، عراق و عربستان را به يكديگر پيوند مىزند و دو دولت با يكديگر روابط فرهنگى و اقتصادى ـ به ويژه در مسائل نفتى ـ دارند... و هر دو عضو اتحاديه كشورهاى عربند».53 تصوير روابط با عراق، بسيار شبيه به تصوير روابط با ايران است؛ يعنى، در آن از مشكلات معاصر خبرى نيست و تنها به ترسيم روابط گذشته بسنده شده است و اگر [اين روابط] با [رابطه] با ديگر كشورهاى عرب مقايسه شود، روشن خواهد شد كه در گرمى اين روابط چه مايه تفاوت هست. مثلاً در مورد رابطه با ليبى چنين آمده است «عربستان در حفظ حقوق عرب مىكوشد و روابط ميان دو كشور به اين اعتبار كه هر دو، پايگاه عظيم دفاع مادى و معنوى از اسلام و مسلمانان به شمارند، در آينده رشد خواهد يافت و استوارتر خواهد شد»؛54 يا درباره رابطه عربستان با مغرب آمده است كه «رابطهاى ويژه براى دستگيرى از مردم مسلمان و درمانده فلسطين و فيليپين و جز اينهاست...».55 [در اين كتابها] به حادثه اشغال كويت توسط عراق تنها يك بار اشاره شده است، البته بىهرگونه تفصيل، و بيشتر در راستاى ستايش نقش عربستان سعودى و سياستهاى آن. «از فوايد تشكيل شوراى همكارى كشورهاى [خليج فارس]، اتخاذ موضع واحد در دفاع از كويت و رهايى آن از تجاوز حاكم عراق بود...».56 اين كتابها از نقش عربستان سعودى در جنگ آزادسازى كويت از راه [شركت در[ توفان صحراء، و نيز جنگ عراق و ايران، بكلى چشم پوشيده است. تصوير كلى ايران در كتابهاى درسى كشورهاى عربى كتابهاى درسى عرب، تصوير يكنواختى از ايران ترسيم نمىكند، زيرا عوامل شكلدهنده اين تصوير بر اساس سياستهاى عمومى داخلى و منطقهاى هر كشور و نيز روابط مستقيم هر كشور با ايران رقم مىخورد. به طور كلى تصوير ايران به دو بخش يا دو سطح قديم و جديد تقسيم مىشود: تصوير كهن ايران كه به دوران دولت فارسى و شكست آن از سپاهيان اسلام بازمىگردد و موضع همه كتابهاى درسى عرب در تصوير اين مرحله مشترك است، با اين تفاوت كه مثلاً كتابهاى سعودى در چندين صفحه به شرح ويژگى اين جنگها مىپردازد، بىآنكه به رخدادها رنگ ايدئولوژيك بدهد؛ ولى كتابهاى عراقى، برعكس بر مضمون ايدئولوژيك رويدادها تأكيد مىكند و شرح و تفصيل مربوط به روند جنگها را وامىنهد «چرا كه فارسيان دشمنان اسلام و عربند و كوشيدهاند قرآن را بد جلوه دهند و تحريف كنند و زبان عربى را به باد تمسخر گيرند». اين كتابها قادسيه اول را شاهد بر قادسيه دوم «قادسيه صدام» كه بزودى در عصر جديد رخ خواهد داد مىشمارد. كتابهاى سعودى و نيز مغربى و مصرى، از اين رويداد تاريخى بى هر گونه رويكرد سياسى يا ايدئولوژيك ياد كرده است، گرچه كتابهاى مصرى، گذرا و بدون تفصيل درخور ذكر به آن پرداخته است. موالى و شعوبيه و آزمنديهاى فارسيان، در شكلگيرى عوامل تاريخى و غيرمستقيم اين دو تصوير دخيلند. كتابهاى عراقى، موالى و شعوبيه را جنبشهاى فارسى محضى مىداند كه در خدمت آزمنديهاى فارسى قرار دارند كه در پى نابودى دولت عرب و نفوذ در آن و دسيسهچينى عليه آنند؛ اما كتابهاى ديگر (سعودى و مصرى و مغربى)، به موالى و جنبش شعوبيه با همان ديد كتابهاى عراقى نگاه نمىكند بلكه از عللى هم ياد مىكند كه موجب سرپيچى اين موالى (و از جمله ايرانيان) شده است و آن تبعيضى بوده كه حاكمان ميان شهروندانشان روا مىداشته و بين عرب و غيرعرب فرق مىگذاشتهاند. كتابهاى عراقى به خدمات متقابل ايران و اسلام اشارهاى نمىكند و به فارسيان با ديده اتهام مىنگرد، درحالىكه كتابهاى درسى [چهار كشور] ديگر به تمدن فارسى اشاره مىكند و به نمونههايى از آن مىپردازد و از تبادل فرهنگى ميان آن با تمدن اسلامى مىگويد. كتابهاى درسى عرب به انقلاب اسلامى ايران كه در سال 1357 به پيروزى رسيد و در پى آن نظام شاهنشاهى سرنگون و جمهورى اسلامى برپا شد اشارهاى نمىكند. در اين ميان، تنها كتابهاى سعودى از وضع كنونى ايران، به عنوان جمهورى اسلامىاى ياد مىكند كه سياستش با سياستهاى گذشته در دوران حكومت شاه فرق كرده است. مىتوانيم اين چشمپوشى را دليلى به نگرانى اكثر حاكمان كشورهاى عرب از جنبشها و دعوتهاى اسلامى معاصر بدانيم كه همه، ايران را به پشتيبانى از آنها متهم مىكنند. گفتنى ديگر در بررسى محتواى كتابهاى درسى عرب، آن است كه اين كتابها هميشه حقيقت روابط اين دولت يا آن دولت عرب با ايران را بازگو نمىكند. اين امر بويژه درباره مصر و سعودى و مغرب صادق است؛ بمثل، روابط سياسى مصر با ايران، پرتنش و گسسته است و سالهاست كه هريك از دو طرف، ديگرى را متهم مىكند؛ اما كتابهاى مصرى، اين واقعيت را منعكس نمىكند و از ايران معاصر بكلى چشم مىپوشد و به خوبيها و نقاط مثبت اين حكومت اشاره نمىپردازد. كتابهاى درسى سعودى هم از ايران، تنها به اين عنوان كه دولتى در جهان اسلام است و در برخى از زمينهها با عربستان سعودى رابطه دارد ياد مىكند. كتابهاى درسى مغرب هم نامى از ايران نمىبرد، البته مىدانيم كه روابط سياسى ميان دو كشور، تنها نزديك به دو سال است كه از سر گرفته شده است. موضع كتابهاى درسى سوريه در مورد ايران درست برخلاف موضع كتابهاى درسى عراق است. عراق با آنكه پنج سال از پايان جنگ هشت سالهاش با ايران مىگذرد، هنوز موضع تحريكآميز و خصمانه دارد. سوريه روابط خوبى با ايران دارد و از زمان پيروزى انقلاب اسلامى با اين كشور همپيمان شده و اين امر را در كتابهاى درسى خود منعكس كرده است. سوريه تاريخ ملىگرايى عرب را كه ايران را به اشغال سرزمين عرب متهم مىكند، سرپوشى بر دگرگونى تازهاى كه در سياستهاى ايران رخ داده است، نمىكند و درس ويژهاى را به جمهورى اسلامى ايران اختصاص مىدهد؛ اما اين پردازش، از مشكلات و جنگهايى كه اين جمهورى از داخل و خارج با آنها روبهرو شده است، فراتر نمىرود. آيا مىتوان براى اصلاح اين عوامل منفى در تصوير ايران، كارى كرد؟ مىتوان گفت كه در ميان كتابهاى درسى عرب، خصمانهترين موضع از آن كتابهاى درسى عراق است و همين كتابهاست كه در درجه اول، نيازمند پيرايش فضاى روحى و سياسى و ايدئولوژيك است. شايد اين كار در پرتو آنچه كه هماكنون دو كشور در مرحله پس از جنگ گذشته، شاهد گذر از آنند، ناشدنى يا دشوار نباشد، اما بىگمان اين اصلاح، به جنبههاى پىنهادى برنامه آموزشى عراق كشيده خواهد شد. اين تأثير منفى، در كتابهاى ديگر كشورهاى عربى پوشيده و تلويحى و ناآشكار و اصولاً ناچيز و غيرمستقيم است ... بارى روابط حسنه دوجانبه ميان ايران و كشورهاى عرب با گذشت زمان، تداوم وجود چنين عوامل منفى را در تصوير ايران در كتابهاى درسى عرب، بكلى توجيهناپذير نشان مىدهد؛ اما كدام پيشى مىگيرد، تعديل برنامههاى درسى يا بهبود روابط؟ بىگمان دومى. پىنوشتها 1. تربيت ملى، سال اول دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، ص15. 2. تاريخ عرب و اسلام، سال دوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، ص24ـ25. 3. همان، ص57. 4. تاريخ تمدن عربى اسلامى، سال چهارم آموزش عمومى، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، ص38. 5. تاريخ عرب و اسلام، سال دوم دبيرستان، ص74. 6. تاريخ جديد و معاصر وطن عربى، سال سوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، ص13. 7. تاريخ تمدن عربى اسلامى، سال چهارم آموزش عمومى، جلد سوم، ص14. 8. تاريخ جديد و معاصر وطن عربى، سال سوم دبيرستان، ص17 و 22. 9. همان، ص21. 10. همان، ص22. 11. همان، ص102. 12. همان، ص220. 13. جغرافياى عراق و برخى از كشورهاى همسايه، سال سوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، ص5. 14. همان، ص6. 15. همان. 16. جغرافياى عمومى، سال چهارم آموزش عمومى، ص231. 17. تاريخ جديد و معاصر وطن عربى، سال سوم دبيرستان، ص105. 18. همان، ص106. 19. همان، ص106ـ108؛ نيز تربيت ملى، سال اول دبيرستان، ص47، 61، 93ـ96؛ و تاريخ عرب و اسلام، سال دوم دبيرستان، ص50 و 60. 20. تربيت ملى، سال سوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، فصل سوم كه 12 صفحه است. 21. همان، ص49. 22. تاريخ عرب و اسلام، سال سوم دبيرستان، ص47. 23. تاريخ جديد و معاصر وطن عربى، سال سوم دبيرستان، ص38. 24. تاريخ عرب و اسلام، سال دوم دبيرستان، ص47. 25. تاريخ ملى و سوسياليستى، سال چهارم آموزش عمومى، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994، ص21. 26. تربيت ملى، سال اول دبيرستان، ص11. 27. همان، ص17 و 95ـ96. 28. جغرافياى وطنعربى، سالدوم دبيرستان،بغداد،وزارت آموزشوپرورش،1994،ص18. 29. جغرافياى عراق و برخى از ديگر كشورهاى همسايه، سال سوم دبيرستان، ص10. 30. همان، ص99. 31. همان. 32. همان، ص114. 33. تاريخ جديد و معاصر وطن عربى، سال سوم دبيرستان، ص114. 34. تاريخ دوران معاصر، سال دوم مرحله دوم فرهنگ و ادب، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994، دو جلد [جلد دوم]، ص106ـ107؛ نيز تاريخ جديد عرب، سال سوم راهنمايى، ص97؛ ايضا جغرافياى انسانى و اقتصادى جهان و مشكلات بزرگ آن، سال دوم راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994، ص102ـ103. 35. جغرافياى وطن عربى و تاريخ آن در دروان اسلامى، سال دوم راهنمايى، ص157. 36. همان، ص109. 37. همان، ص78. 38. همان، ص105. 39. تاريخ، سال هفتم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1991، ص39. 40. همان، ص44. 41. جغرافياى جهان اسلام، سال دوم راهنمايى، رياض، مديريت كل آموزش دختران، معاونت همكارى براى پيشرفت تربيتى، 1993، ص4. 42. همان، ص38. 43. همان، ص43. 44. سيره نبوى و تاريخ حكومت اسلامى، سال اول دبيرستان، ص87ـ88. 45. همان، ص88ـ89. 46. آلعمران / 110. 47. تاريخ (حكومت اسلامى)، سال دوم دبيرستان، رياض، مديريت كل آموزش دختران، معاونت همكارى براى پيشرفت تربيتى، 1993، ص72، 74ـ75؛ اين مطالب در كتاب تاريخ دختران در همين مرحله هم تكرار مىشود. 48. تاريخ (جهان اسلام)، سال اول دبيرستان، رياض، مديريت كل آموزش دختران، معاونت همكارى براى پيشرفت تربيتى، 1993، ص50ـ51. 49. جغرافياى منطقهاى جهان اسلام، سال دوم دبيرستان، براى دختران، رياض، مديريت كل آموزش دختران، معاونت همكارى براى پيشرفت تربيتى، 1993، ص103. 50. جغرافياى جهان اسلام، سال دوم راهنمايى، براى دختران، ص55. 51. همان، ص49. 52. همان، ص63. 53. جغرافياى جهان اسلام، سال دوم راهنمايى، ص56. 54. همان، ص105. 55. جغرافياى جهان اسلام، سال دوم راهنمايى، براى دختران، ص26. 56. همان، ص123. منـابـع فهرست كتابهاى درسى عرب كتابهاى عراقى ـ تاريخ جديد و معاصر وطن عربى، سال سوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ تاريخ تمدن عربى اسلامى، سال چهارم، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ تاريخ عربى اسلامى، سال دوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ تربيت ناسيوناليستى و سوسياليستى، سال چهارم، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ تربيت ملى، سال اول دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ تربيت ملى، سال سوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ جغرافياى عمومى، سال چهارم، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ جغرافياى عراق و برخى از كشورهاى همسايه، سال سوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. ـ جغرافياى وطن عربى، سال دوم دبيرستان، بغداد، وزارت آموزش و پرورش، 1994. كتابهاى سورى ـ تاريخ تمدن عربى، سال اول دبيرستان، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ تاريخ جديد عرب، سال سوم راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ تاريخ جديد و معاصر عرب، سال سوم دبيرستان رشته ادبى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ تاريخ عرب در دوران اموى، سال اول راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ تاريخ عرب در دوران عباسى، سال دوم راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ تاريخ دوران جديد، سال دوم دبيرستان، رشته ادبى، جلد اول و دوم، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994. ـ جغرافياى طبيعى، سال اول دبيرستان، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ جغرافياى انسانى و اقتصادى جهان و مشكلات بزرگ آن، سال دوم دبيرستان، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994. ـ جغرافياى عمومى و منطقهاى وطن عربى، سال سوم دبيرستان، رشته ادبى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994. ـ جغرافياى كشور عربى سوريه و محيطهاى اساسى آن، سال دوم راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994. ـ جغرافياى وطن عربى، سال سوم راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ مبانى جغرافياى عمومى و جهان، سال اول راهنمايى، دمشق، وزارت آموزش و پرورش، 1993 ـ 1994. كتابهاى مصرى ـ تاريخ جديد مصر و عرب، سال سوم دبيرستان، رشته ادبى، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ جغرافياى انسانى و محيط و درآمدها، سال اول دبيرستان، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ جغرافياى مصر و رود نيل، سال سوم دبيرستان، رشته ادبى، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ جغرافياى وطن عربى و تاريخ آن در دوران اسلامى، سال دوم راهنمايى، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ بررسيهاى اجتماعى مصر و جهان، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ مصر و تمدنهاى جهان باستان، سال اول دبيرستان، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ مصر سرزمين من، سال اول راهنمايى، قاهره، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. كتابهاى مغربى ـ تاريخ، سال هفتم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1991. ـ تاريخ، سال هشتم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ تاريخ، سال نهم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1993. ـ تاريخ، سال اول دبيرستان، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ تاريخ، سال دوم دبيرستان (براى همه رشتهها)، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ تاريخ، سال سوم دبيرستان (براى همه رشتهها)، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ جغرافيا، سال هفتم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ جغرافيا، سال هشتم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ جغرافيا، سال نهم آموزش عمومى، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ جغرافيا، سال اول دبيرستان، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1994 ـ 1995. ـ جغرافيا، سال دوم دبيرستان (براى همه رشتهها)، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1992. ـ جغرافيا، سال سوم دبيرستان (براى همه رشتهها)، رباط، وزارت آموزش و پرورش، 1994. كتابهاى سعودى |